
دیدی چه شد… من که باز رهایت کردم… باز سر در گمم… باز مثل کلافی سردرگم با خود بازی می کنم…!!
باز رهایت کردم… صراط مستقیم من تویی ای مهربان ترین مهربانان… ایاک نعبد من تویی ای معبود و معشوق من…!! تا کی تو وخودم را به بازی بگیرم وقتی میدانم به بازی گرفتند یعنی رنجاندن دل پریشانت…!!
آقای من روز ها میرود و من در دقیقه های خوش خودم بچگی می کنم… !!
صدایت بلند است برای صدا زدنم اما آنقدر صدای گناه در گوش من پر است که صدای پر درد تورا نمی شنوم…!!
دستم را می گیری اما من دست گناه را… هر روز بعد از انجام گناه شرمندگیم بی فایده است، میدانی چرا؟…
چون میدانم ومیدانی که باز خطا می کنم… پس می گویم شرمنده ام ای آقای خوبی ها چون می دانم ومیدانی من همان سربازتم که در گناه ها بچگی می کرد …!!
رحمی به دلم کن که اگر این گونه نباشد دل من از بی رحمی میمیرد…!!
منبع: دل نوشته ای به قلم این بنده حقیر.
آخرین نظرات